|
ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر !
|
می خواهم بگریم .... طوفانیم طوفانی
تاریکی کوچه هم دیگر دردم را نمی فهمد
حس پیاده رفتن از تنم گرفته شده است
حرفهایی در دلم تلنبار می شود هر روز ... به که بگویم؟
حتی دیگر صدای خنده و شادی همسایه هم مرا به وجد نمی آورد
چه شده است را نمی دانم ... میدانم اما نپرسید !!!
گفتم: خسته ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/ ۵٣)
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای
!گفت: فاذکرونی اذکرکم
منو ياد کنيد تا ياد شما باشم (بقره/ ١) گفتم: تا کی بايد صبر کرد؟گفت: و ما يدريک لعل الساعة تکون قريبا
تو چه می دانی! شايد موعدش نزديک باشد (احزاب/ ۶٣) گفتم: تو بزرگی و نزديکيت برای منِ کوچک، خيلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما يوحی اليک واصبر حتی يحکم الله
کاراهايی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (يونس/ ١ گفتم: خيلی خونسردی! تو خدايی و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... يک اشاره کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکم
شايد چيزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/ ٢) گفتم: اصلا بی خيال! توکلت علی الله
گفت: ان الله يحب المتوکلين
خدا آنهايی را که توکل می کنند دوست دارد (آل عمران/ ١۵) گفتم: خيلی چاکريم!ولی اين بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! يادت باشد که
:گفت: و من الناس من يعبد الله علی حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه
خسر الدنيا و الآخره
بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می کنند. اگه خيری به آنها برسد، امن و آرامش پيدا می کنند
و اگر بلايی سرشان بيايد تا امتحان بشوند، رو گردان ميشوند. خودشان تو دنيا و آخرت ضرر می کنند
(
حج/ ١١) گفتم: چقدر احساس تنهايی می کنم ؛گفت: فانی قريب
من که نزديکم (بقره/ ١٨۶) گفتم: با اين همه گناه... آخر چه کاری می توانم بکنم؟
گفت: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
مگر نمی دانيد خداست که توبه را از بنده هايش قبول می کند؟! (توبه/ ١) ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غيرک
گفت: اليس الله بکاف عبده
خدا برای بنده اش کافی نيست؟ (زمر/ ٣۶) گفتم: هيچ کسی نمی داند تو دلم چه می گذردگفت: ان الله يحول بين المرء و قلبه
خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/ ٢) گفتم: غير از تو کسی را ندارمگفت : نحن اقرب اليه من حبل الوريد
ما از رگ گردن به انسان نزديک تريم (ق/ ١۶)خنده هایم شده اند زورکی و اشکهای یواشکی
پشت سلامم هزار خستگی و درماندگیست بجای سلامتی
چهره ی شکسته ام را ببین ... پیر شده ام
غم عشق آن کرد که با فرهاد کرد
سرا پا احساس و تشنه ی یک نگاه
لبا لب لبریز از شوق و حسرت دیدار
نم نمک باران چشمهایم گرفته زیر باران چشمهایم قدمی گذار
ابر آسمان هم دلش گرفته است و صدای ناله اش عرش را که هیچ
فرش را که هیچ دل من را هم می لرزاند
می بارد و می بارم و می نالم
حس می کنم آنقدر حقیر شده ام تا به چشمانت نمی آیم
حس می کنم آنقدر کم شده ام تا ................................
حس می کنم آنقدر سر به برف فرو کردم دورو برم خیلی چیزها عوض شده است
حس می کنم آدم ......... هستم
خدایا مرا به خاطر خودم ببخش...
بد شده ام

عشاق با بی کسی سپری می کنند
همه به فکر رفتنند*... همه دلها گرفته است
یعنی عاشقیم ؟
چه شده اند شیرین و فرهادها ؟
خسرو شیرین کجایند ؟ عشقهای اساطیری چه شده اند ؟
چرا دم نمی زنند ؟ چرا سر از خاک بر نمی آورند ؟
!!! چرا نمی گویند رسم عاشقی مرام است نه هرزگی
این دنیا بوی لجنزار می دهد
بوی غرور می دهد
وقت رفتن کی می رسد ؟
وقت رفتن که شد اولین نفر جای مرا رزرو کنید
عجله دارم

چند بارچشمانش را باز و بسته كرد تا باورش شود...!
نيشگوني از خودش گرفت تا مطمئن شود خواب نيست.
ذوق زده پرسيد : دارم درست مي بينم...شما واقعا يه فرشته هستين...
فرشته سرش را تكان داد.
بازهم پرسيد : مي تونم اسم زيباتون رو بپرسم؟
صدایی درگوشش پژواك شد :
آره عزيزم....
من فرشته ي مرگم !

وقتی بزرگ می شی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ......
فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . "
ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی پس بیا و خجالت نکش و نترس

گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟
گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ...
روز بعد که دیدمش دیگه نگاهم نمی کرد.
قطاري که به مقصد خدا مي رفت، اندکي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيام آورش رو به جهانيان کرد و گفت :
مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟
کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟
کيست باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن سوار نشدند. از جهان تا خدا چرا که سبکي قانون راه خداست.
قطاري که به مقصد خدا مي رفت، به بهشت رسيد. پيام آورش گفت: اينجا بهشت است . مسافراني که پياده شدند، بهشتي شدند.
اما اندکي باز ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود. آنکه مرا مي خواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد و آنگاه که قطار به ايستگاه رسيد ديگر نه قطاري بود نه مسافري....هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد قطار مي گذشت و سبک مي شد
استخدام
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با آبدارخانه تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد : «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت : «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت
دختران روستا به شهر فکر می کنند.
دختران شهر در آرزوی روستا می میرند.
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند.
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.
پروردگارا . . .
کدامین پل، در کجای جهان شکسته است . . .
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟

ببین خدا تکیه دادم بهت
کاملا هم خودمو رها کردم
پشتمو خالی کنی
با سر رفتم تو زمین هاااااا
سالها پيش مرد فقيري همراه همسر و دختر3ساله اش زندگي مي کرد.شب کريسمس نزديک بود و دخترک در فکر تهيه هديه اي براي پدرش بود.يک روز پدر با درخت کريسمس کوچکي به خانه آمد.دخترک با ديدن درخت خوشحال شد اما بايد دست به کار ميشد،ديگر براي تهيه هديه خيلي دير شده بود.او کاغذ کادو طلايي رنگي برداشت تا جعبه اي درست کند.پدر با ديدن تکه هاي کاغذ بسيار عصباني شد و او رابه خاطر هدر دادن کاغذ کادو تنبيه کرد.صبح روز بعد دخترک هديهاي براي پدرش آورد.جعبه اي بود که با همان کاغذ کادو درست شده بود.مرد از رفتار تند ديروز خود،خجالت کشيد.جعبه را باز کرد،اما جعبه خالي بود.دوباره عصباني شد و در حالي که فرياد ميزد گفت:نمي داني نبايد جعبه خالي به کسي هديه بدهي؟
دخترک درحالي که اشک مي ريخت با نگاهي غمگين رو به پدرش گفت:پدر جان اين جعبه اصلا خالي نيست من آنرا پر از بوسه کرده ام.همه آنها براي توست.
پدر بيصدا در هم شکست.در حاليکه چشمانش پر از اشک بود دختر کوچکش را در آغوش گرفت و به آرامي گريست...
مدتي بعد دخترک در يک تصادف کشته شد.از آن به بعد هر وقت پدر دلتنگ دخترکش ميشد،يک بوسه خيالي از جعبه بيرون آورده و عشق و احساس لطيف دخترکش را به ياد مي آورد......
در حقيقت به هر کدام از ما به عنوان انسان،جعبه اي طلايي داده شده که پر از بوسه ها و عشق هاي بي قيد و شرط است،از خداوند،اعضاي خانواده،دوستانمان و...
اين بهترين ثروتي است که وجود دارد و کسي نمي تواند با ارزش تر از آنرا داشته باشد.
پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

مردي درجهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .
فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یك دزد راه می رود، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضی برود و از او شكایت كند .
اما همین كه وارد خانه شد تبرش راپیدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند و رفتار می كند ![]()
انسان خوشبخت آن كسی است كه حوادث را با تبسم و اندكی دقت بعلت وقوع آن تلقی و قبول نماید
دارید می خندید؟دارید فکر می کنید؟خنده داره؟ ...... تاسف آوره.
یاد گرفتم که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه
بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه - آه چه جالب شما مرد هستید !
ببینید چه بروز ماشینامون اومده !
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :
- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !
من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد .
(( ويکتور هوگو ))
پرسید: چون دوستم داری به من نیاز داری یا چون به من نیاز داری دوستم داری؟
گفت: چون دوستت دارم بی نیازم..
يه ضرب المثل چيني ميگه : برنج سرد را ميتوان خورد، چاي سرد را ميتوان نوشيد، اما نگاه سرد را نميتوان تحمل کرد
کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد ، براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت
گوسفندانی كه توسط يك شير اداره ميشوند، ميتوانند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره ميشود، شكست دهند
وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند
یه دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود . پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختر كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري منم بايد سيبيل بزارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت...چيزي نگفت....
چيزي نگفت؟!!!!!اااااه ه ه!!! مگه شما هم خجالت بلدين ؟!!
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!
مرگ
زنم گفت: امروز دلم شور میزند.
دستم را گرفت. گفت: حس میکنم امروز...
گفتم: چی شده عزیزم؟
گفت: حس میکنم امروز تو را از دست میدهم.
خندهام گرفت. گفتم: بیخیال شو.
بیخیال نشد. در اتاق را قفل کرد.
گفت: امروز نمیگذارم بیرون بروی. باید خانه بمانی.
اما عزیزم... تو خیالاتی شدهای.
نه.
بیرون نرفتم. اما زنم دستبردار نبود: کنار پنجره ننشین. برو آن گوشه. چاقوی ضامندارت کو؟ دستت نباشد.
چیزی نگفتم. فکر کردم لابد چیزی بهش الهام شده.
میگفت: میترسم. میترسم... مرگ پدرم را همینطور حس کردهبودم. من... نمیخواهم تو را هم از دست بدهم.
پنجرهها را هم بستم. گفتم: همینجا کنارم بنشین عزیزم. تا فردا صبح از کنارت تکان نمیخورم.
و تا عصر از کنارش تکان نخوردم. با هم حرف زدیم. از همهچیز.
عصر که دیدم دیگر چیزی نمیگوید و تکان نمیخورد، به طرفش رفتم و شانهاش را تکان دادم.
مردهبود.
کاش بیرون رفته بودم

خیلی وقته گرفته هستم.زیاد.خیلی زیاد.دلیل داره.خیلی هم دلیل داره.... بعضی وقت ها دلم می خواد از این مرحله از عمرم بپرم.یه پرش بلند.خیلی بلند... دیگه حوصله ی حرفای دیگرانو ندارم، کسی چیزی میگه به خودم فشار میارمو به زور میخندم یا تبسم میکنم تا طرفم احساس بدی بهش دست نده
همش به خاطر بی عدالتی فکرو خیال میکنم، البته فکر آینده و حال هم اذیتم میکنه
به خاطر تابستون که از همه دور بودم دچار افسردگی مزمنی شدم، کلی از اعتماد به نفسمو از دست دادم. یه فرد گوشه گیرو منزوی شدم، همش منتظر یه اتفاقم. فقط خوشم به تموم شدن درسم.کار خاصی نمی کنم.ولی نمی دونم چرا هی فکر می کنم کار خاص نکرده ای دارم...میگم کاشکی واسه روزهای سخت یه مرزی بود که بگه هر کس بنا به شرایطش و سابقش و شخصیتش و بزرگی خدایش چقدر سختی بسشه...که ادم می دونست چقدر دیگه این سختی تموم میشه.لااقل یه امید کوچولو بوجود می اومد. فکر میکنم این سختی هیچ وقت...حداقل حالا حالا ها نمی خواد تموم شه.حتی از گفتن اینکه تموم نمیشه هم به خودم می لرزم...یه حالت بدی دارم انگار کلی کار انجام نشده دارم.در صورتی که اصلا اینقدر نیست که فکرم رو درگیر کنه...شاید از خستگیه...به تازگی فهمیدم که اصلا واژه ی موفقیت تو ذهنم تعریف نشده...آخه هیچ چیزی و هیچ به اصطلاح موفقیتی احساس رضایت از خود رو بهم نمیده.اگر هم بده کاملا کوتاه مدته.چی می خوام از واقعیت هام؟
نمی دونم.لعنت به این ندونستن.
خسته شدم
دلم احساس غم دارد
در اين انبوه ويراني
كمي تا قسمتي ابري
و شايد باز باراني
دانشجويي سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسيد(آيا در اين کلاس کسي هست که صداي خدا را شنيده باشد؟) کسي پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسيد:(آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسي پاسخ نداد.
استاد براي سومين بار پرسيد): آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را ديده باشد؟) براي سومين بار هم کسي پاسخ نداد. استاد با قاطعيت گفت:(با اين وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هيچ روي با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذيرفت. دانشجو از جايش برخواست و از همکلاسي هايش پرسيد: (آيا در اين کلاس کسي هست که صداي مغز استاد را شنيده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسي چيزي نگفت.
(آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را ديده باشد؟)
وقتي براي سومين بار کسي پاسخي نداد، دانشجو چنين نتيجه گيري کرد که استادشان مغز ندارد.